تبليغاتX
عاشقی با یک نگاه

عاشقی با یک نگاه

در پی معشوق

 اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم...

                                  بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جاي معشوقم برايم گريه کند...

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم...

                                                      و آخر اينکه

                       دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 2:52 PM  توسط محمد  | 

با یه شکلات شروع شد . من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم،اونم بچه بود . سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد . دید که منو می شناسه . خندیدم...

گفت : دوستیم؟؟

گفتم : دوسته دوست

گفت : تا کجا؟

گفتم : دوستی که «تا» نداره!

گفت : تا مرگ؟؟

خندیدم و گفتم : من که گفتم «تا» نداره

گفت : باشه تا پس از مرگ

گفتم : نه نه نه نه....«تا» نداره

گفت : قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن، یعنی زندگی پس از مرگ، بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه منو تو با هم دوستیم.

خندیدم، گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه «تا» بذار، اصلاً یه «تا» بکش از سر این دنیا تا اون دنیا...اما من اصلاً براش «تا» نمی ذارم.

نگام کرد، نگاش کردم . باور نمی کرد . می دونستم اون می خواست حتماً دوستی ما «تا» داشته باشه . دوستی بدون«تا» رو نمی فهمید...

گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم

گفتم : باشه، تو بذار

گفت : شکلات... هر بار که همدیگرو می بینیم، یه شکلات مال تو، یکی مال من... باشه؟؟

گفتم : باشه...

هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات تو دست من . باز همدیگرو نگاه می کردیم . یعنی که دوستیم، دوسته دوست . من تندی شکلاتمو باز می کردم، می ذاشتم تو دهنمو تند وتند می مکیدم.

می گفت : شکمو... تو دوست شکموی منی.

و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچهٌ کوچولو و قشنگ

می گفتم : بخورش...

می گفت :نه تموم میشه . می خوام تموم نشه . برای همیشه بمونه.

صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدومشو نمی خورد، من همشو خورده بودم.

گفتم : اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرم ها، اون وقت چیکار می کنی؟

می گفت : مواظبشون هستم...

می گفت : می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم.

و من شکلاتمو می ذاشتم توی دهنمو...

می گفتم : نه نه نه «تا» نه... دوستی که «تا» نداره!!!

یک سال،دو سال،چهار سال،هفت سال،ده سال،بیست سال شده...اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم . من همهٌ شکلاتامو خوردم،اون همهٌ شکلاتاشو نگه داشته . اون اومده امشب تا خداحافظی کنه . می خواد بره...بره اون دور دورا...نمی دونم چیکار کنم؟

می گه : میرم اما زود بر می گردم.

من که می دونم میره وبر نمیگرده...یادش رفت شکلات به من بده،من که یادم نرفته . یه شکلات گذاشتم کف دستش...

گفتم : این برای خوردن...

یه شکلاتم گذاشتم کف اون یکی دستش...

گفتم : اینم آخرین شکلات برای صندوقه کوچیکت...

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش . هر دوتاشو خورد...

خندیدم...می دونستم دوستی من «تا» نداره...می دونستم دوستی اون «تا» داره...مثل همیشه!!!خوب شد همهٌ شکلاتامو خوردم، اما اون هیچ کدومشو نخورده...حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چیکار میکنه؟؟

««««««««««««««اون رفت و منو تنها گذاشت و هیچ وقت برنگشت...»»»»»»»»»»»»»»

 

I Miss You

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 6:53 PM  توسط محمد  | 

من سکوت خویش را گم کرده ام

                                                                             لا جرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم                            

                                                                             عاقبت افسانه ی مردم شدم

                                                  ********************                                     

ای سکوت ای مادر فریادها

از تو جام شعر پر آوازه بود

من در آغوش تو جایی داشتم

جان شراب کهنه شعرم تازه بود

 

 

سلام به همه امیدوارم که حال همتون خوب باشه.تو رو خدا ببخشید که چند وقت Update نمی کردم.راستشو بخواین حالشو نداشتم ولی الان با عکسم اومدم.

اطلاعات شخصی من:

نام:محمد

نام خانوادگی:زارعی

سن:18 سال

مقطع تحصیل:پیش دانشگاهی رشته علوم تجربی

تاریخ تولد:۳/۷/۱۳۶۸ 

و ...!!!

 

 Do You Love Me

چه شکلیم؟؟؟؟؟

                                                                                                         

                                                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 2:44 PM  توسط محمد  | 

درد دل

بگو درد دلت را به من ، كه سكوت شبانه مرا ديوانه كرده است.


بگو درد دلت را به من، كه آسمان بی ستاره مرا دلتنگ كرده است.


بگو درد دلت را به من ، كه شبهای بی مهتاب مرا غمگين كرده است.


بگو درد دلت را به من ، كه غروب آتشين مرا دلگير كرده است.


بگو درد دلت را به من ، كه آواز قناری مرا عاشق كرده است.


بگو درد دلت را به من ، كه چهره خورشيد مرا وابسته كرده است.


بگو درد دلت را به من، كه شراب عشق مرا مست كرده است.


بگو درد دلت را به من ، كه ليلی عاشق مرا مجنون كرده است.


بگو درد دلت را به من ، كه خدايم مرا شرمنده كرده است.


بگو درد دلت را به من، كه دلم مرا گوشه گير كرده است.


بگو درد دلت را به من ، كه دنيای عاشقی مرا سر به زير كرده است.


بگو هر چه دل تنگت خواست بگو!!!

 بگو از زندگی ، از دنيا ، از چشمان پر از مهرت بگو


بگو كه بغض گلويم چشمان خسته ام را بارانی كرده است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 3:56 PM  توسط محمد  | 

خیال(محسن یگانه)

خیال کردم یه عمر با من می مونه

گمون کردم واسم یه هم زبونه

نگفته بود پی یه عشق دیگست

تا تحقیر بشمو دل بسوزونه

نگفت به فکر فرصتی دوبارست

برای دل بریدن فکره چارست

نگفت به فکره تقدیره نگامو

شکستنه غروری پاره پارست

حالا به مرگ من راضی نمیشه

می خواد جون بکنم واسش همیشه

به اون ظالم بگین نفرینه این دل

تا زنده ام به راهه زندگیشه

درسته کولیا بی کس و کارن

ولی واسه خودم خدایی دارم

برای دیدنه روز عذابت

دارم ثانیه ها رو می شمارم...

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 4:37 PM  توسط محمد  | 

شکسپیر میگه...

اگر کسی رو دوست داری رهاش کن...

اگر دنبالت آمد بدان که مال تو است

ولی

اگر دنبالت نیامد بدان که از اولش هم مال تو نبوده است.

«ویلیام شکسپیر»

             

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 3:34 PM  توسط محمد  | 

رسم دنیاست...جدایی

««رسم دنیاست...جدایی»»

یادگاری که از چشمات دارم و هدیه نگاهت

و تمام دلبستگی هام به تو ،

همه رو بهت پس می دم

فقط به خاطر اينکه دوستت داشتم .

می دونم عاقبت از یادت می رم .

وتو به آرزوت می رسی ... به عشقت.

وبی تو بودن تجربه تلخی می شه واسه من .

ولی بدون ، عذابم دادی و من فقط دوستت داشتم .

هميشه وقتی يه غم بزرگ تو دلم بود هيچوقت

نگفتم خدا ، غم بزرگی دارم .

هميشه به غم گفتم: خدای بزرگی دارم .

فکر نکن کم آوردم ،

ولی بسه آزمايش ، بسه تحمل ، بسه تلقين .

بهم می گی : اين طرز زندگی کردن نيست بايد عوض شی .

نبايد با بقيه فرق داشته باشی .

ميگم اگه کسی رو دوست داری عوضش نکن

روزی که حس کردی دوستش داری همين شکلی قبولش کردی

مگه اينکه اصلا از اول ...

اگه من بخوام اون چيزی باشم که تو دلت می خواد

پس کی اون چيزی باشه که خودم دلم می خواد؟؟

من شکل گرفتم ،

واسه تغيير دادن من خیلی ديره .

می دونی حس غريبی دارم ،

حس دلقکی رو دارم که با اومدن و رفتنشون ،

حرف زدنمو ، نگاهمو ، حتی مدل لباسمو و خيلی چيزای ديگرو

بايد عوض کنم .

گوش کن .

امشب ،

تو از من خالی می شی

و من از هر چی آرزو.

سهم من از زندگی ساده بود ...

من بچگونه نقاشی فردا رو کشيدم و با شادی داد زدم و

نقاشيمو برات هديه آوردم ، ولی تو نقاشيمو پاره کردی .

ناراحت نشدم چون فکر می کردم دوستم داری ،

ولی يادم نرفت

که ديگه هيچوقت نقاشی نکشم ،

                           نه برای تو و نه برای هيچکس ديگه ای ...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 2:57 PM  توسط محمد  | 

با من باش

 آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم

با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسيمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا

من تو را در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زيبائی

پر شدم از ترانه های سياه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید

آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سياه شود

عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنهء خويش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!

زندگی بی عشق معنا نداره

زندگیه من بی تو بی معناست

پس باش و معنا ببخش به زندگیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 2:47 PM  توسط محمد  | 

عشق اگر روز ازل در دل دیوانه نبود

تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود

کاش آن کعبه که تو را سوخت مرا سوخته بود

به فدای تو مگر این دل دیوانه نبود؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 2:40 PM  توسط محمد  | 

غم

هنگامی که چشم به جهان گشودم صدایی در گوشم طنین افکند

و گفت:تا آخرین لحظه زندگیت با تو هستم.

پرسیدم:تو کیستی؟

گفت:من غمم!!!

خیال کردم غم عروسکی است و خواستم با او بازی کنم...ولی اکنون که معنی آن را درک می کنم یافتم که:خود عروسکی هستم بازیچه‌ غم.

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 3:44 PM  توسط محمد  | 

من...

اگر دنیا نمی داند

«که من غمگین ترین غمگین دنیایم»

بیا ای دوست با من باش

«که من تنها ترین تنهای دنیایم»

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 3:33 PM  توسط محمد  | 

3مهر...

     ۳مهر«تـــــــــــولــــــــــدم مــــــــــبــــــــــارک»۳مهر               

                 (البته من ۴ روز دیر یادم افتاد)            

======================================== =============###======##=======###====== =======#======##======##======###======= ======###=====#############==###======== ========##=####===========#####====###== ========###===================######==== ==###==##=======================###===== ===####===========================##=##= ====##====================###======###== ====#===================#######=====#=== ===##===================########====##== ===#=====####===========#######======#== ===#======###==============##========#== ===##===========================#===##== ===##==========================#====##== ====##=======================##====##=== =====##==####============####=====##==== ======##====##############=======##===== =======###=====================###====== ==========###===============###========= ============#################=========== ===================###================== ========================================

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1384ساعت 3:51 PM  توسط محمد  | 

خداوندا!

خداوندا ! تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.

             چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.

در این دنیا که نامردان عصا از کور می دزدند...من آنجا از سر ناباوری محبت جستجو کردم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 3:52 PM  توسط محمد  | 

یک قلب

آفریدگار با صبر و حوصله فراوان تك تك اجزا را شكل می داد:
دو دست
دو پا
دو گوش
دو چشم
.....
فرشته ای از دور دست سر رسيد و پرسيد:
خداوندا پس چرا تنها يك قلب؟
ندايی رسيد:
قلب هم دوتاست!!!
اما يكی برای من يادگار و ديگری برای او به ارمغان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1384ساعت 3:23 PM  توسط محمد  | 

I Love You

دوست دارم اما نه به اندازه بارون چون یه روزی بند میاد

                دوست دارم اما نه به اندازه برف چون یه روزی آب میشه

                                دوست دارم اما نه به اندازه گل چون یه روزی پژمرده میشه

                                                دوست دارم به اندازه یه دنیا چون هیچ وقت تمام نمیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت 3:44 PM  توسط محمد  |